نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 22:20 توسط خودم
|
من از اون چیزی که اینجام خیلی ساده ترم ...
نوشتههای پیشین
برچسب:
نویسنده: کیانوش قاسمیپور
راسیاتش در مسیر چندین وچند بار متوجح شدم علاقه عمیق به فهم و درک همدیگه داریم، ولی احساس میکنم به خاطره سر به هوا بودن به خیلی جزیات شناختی توجه نمیکنیم. خیلی درگیره شاید مخصوصا الان .. تز وویزا و غیره . ولی مکه نه اینکه زندگی همیشه یک چیزی داره نباید باعث بشه که به کنار بری
من هم خیلی دگمم، این دگمیم باعث میشه رابطه از یک هم سطح به فاصله ختم بشه، خودمم میدونم ولی استاندارد ها تا جایی میشه خمشون کرد.
برچسب:
نویسنده: کیانوش قاسمیپور
برچسب:
نویسنده: کیانوش قاسمیپور
بابام یک عکس گذاشت توی گروه خانوادگیمون : توش بابام هست بابا بزرگم هست و دو تا از مامان بزرگام هستن ، مامان و بابام واحتمالا داداش بزرگم که بقل بابامه و داره تمام تلاششو میکنه که فرار کنه ، از توی این عکس چهار نفر عمرشون رو دادان به شما، بعد بابام نوشته زیرش : " عکسم تو نگهدار که فردا اثری نیست'>نیست که نیست"
برچسب:
نویسنده: کیانوش قاسمیپور
مجبورم فکرامو جمع کنم. پ ن ایران
برچسب:
نویسنده: کیانوش قاسمیپور
چیزی که میتونم بگم هیستری در بین همکارام طوفانی بپا کرده ...
برچسب:
نویسنده: کیانوش قاسمیپور
بايد بگم اونقدر همه آلمانيا ميگن ما organisiert هستيم اينا نيستند و فشار كار بيشتر روي خوده آدمه و آموزش در اين سطح مافيايي هستش و قرار دادي اينكه چقدر ياد ميگيري و چقدر كار دستت بدن رو بايد از اول تا آخرش بجنگي
براي جراح شدن بايد مافيايي كار كرد اينجا ....
برچسب:
نویسنده: کیانوش قاسمیپور
دوری از خانه رو الان ۱۰ ساله دارم ولی هیچ وقت بهم فشار نیاورد تا این که اینو شنیدم مادرم ...
مادرم ...
برچسب:
نویسنده: کیانوش قاسمیپور
برچسب: جمعه,
نویسنده: کیانوش قاسمیپور
خسته نيستم، چشمام بازه و از وقت خوابم گذشته . بعضي حرفا زدنشون همون لحظه خيلي بي آزار به نظر ميرسه ... ولي با گذر زمان انقدر دردناك ميشه كه عميقا تنت رو از ترس به لرزه ميندازه ...
برچسب: anouar brahem kashf,
نویسنده: کیانوش قاسمیپور
برچسب:
نویسنده: کیانوش قاسمیپور
ته دلم غم صبح جمعه ها، درست قبل از كلاس دايي رو داره. وقتي كه با زور با يه آب به سر و رو زدن، كشون كشون خودمو هرجوري بود ميرسوندم عفيف آباد.
درست هوا مثل الان بود ...
يك حس دوگانه كه ته فقط با ته دلت احساس ميكردي، نسيم خنكي كه به پوست مينشست و به لايه هاي بالايي پوست بسنده ميكرد و زيره پوستت گر ميگرفت و ته دلت گرماي نامطبوعي نميدونم ولي شايد هنوز از كمبود خواب احساس ميكردي.
حس عجيبي كه جالب نيست ...
برچسب:
نویسنده: کیانوش قاسمیپور