
حياط ديگر نچندان خلوت من سلام ته دلم غم صبح جمعه ها، درست قبل از كلاس دايي رو داره. وقتي كه با زور با يه آب به سر و رو زدن، كشون كشون خودمو هرجوري بود ميرسوندم عفيف آباد. درست هوا مثل الان بود ... يك حس دوگانه كه ته فقط با ته دلت احساس ميكردي، نسيم خنكي كه به پوست مينشست و به لايه هاي بالايي پوست بسنده ميكرد و زيره پوستت گر ميگرفت و ته دلت xa0گرماي نامطبوعي نميدونم ولي شايد هنوز xa0از كمبود خواب احساس...
ادامه مطلب
حياط ديگر نچندان خلوت من سلام ته دلم غم صبح جمعه ها، درست قبل از كلاس دايي رو داره. وقتي كه با زور با يه آب به سر و رو زدن، كشون كشون خودمو هرجوري بود ميرسوندم عفيف آباد. درست هوا مثل الان بود ... يك حس دوگانه كه ته فقط با ته دلت احساس ميكردي، نسيم خنكي كه به پوست مينشست و به لايه هاي بالايي پوست بسنده ميكرد و زيره پوستت گر ميگرفت و ته دلت xa0گرماي نامطبوعي نميدونم ولي شايد هنوز xa0از كمبود خواب احساس ميكردي. xa0حس عجيبي كه جالب نيست ... xa0 xa0...
ادامه مطلب